تبليغاتX
--My LOsT LoVe--

--My LOsT LoVe--

می دانم که تو عشق را در تمامی لحظه های خالی از من می جویی و اما تویی _-عشق گمشده ی من!!!-_

انگشتانم روی کیبورد میلغزدو میرقصدو...

چشم هایم میگریدو او را میشوید و...

 سرم را که بلند میکنم میبینم هیچ ننوشته ام!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/27ساعت 19:46 توسط مهشاد | |

این یکی یه چیزیه که نمیخواد و نمیتونه پاشو از زندگیم بکشه بیرون...

کلا رفیق(خوانده شودrefigh)خوبیه!باوفاست!!!

میدونی که...خیانتو میگم...رفیق فابم شده دیگه...کلا باهم خیلی حال میکنیم!...یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی...

خیــــــــــــــلی حال میکنیم یا هم


پ.ن:با تشکر از هانی جونم...میخوامت آبجیفقط کاش به دادم میرسیدی!!!

نوشته شده در شنبه 1391/02/02ساعت 15:15 توسط مهشاد | |

و این بهار میشه ۴مین بهار...

میشه ۴ سال ولی دیگه...

دیگه رفت و آمدش...خواب و بیدارش...زنده و مرده اش واسم مهم نیست...

آره!

آره دیگه...عشقش مثه بهار بود...باید میومد...باید هم میرفت!

پ.ن۱:سال نوی همگی مبارک...

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14ساعت 16:42 توسط مهشاد | |

طرف میگه "بچه مگه دروغ حناقه؟!!!"

و من با خودم فکر میکنم :"حالا که دیگه همه چی رو شده تو هم رو کن ببینیم دنیا دست کیه؟"

.

.

.

ببینیم شما هم آره یا نه...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت 14:40 توسط مهشاد | |

یه موقع است شلوارتو نمیتونی بکشی بالا!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/19ساعت 21:50 توسط مهشاد | |

آیا دلیلی داره که آدم همیشه خوشحال باشه!

معلومه که نه...آدم بی مزه!

نوشته شده در جمعه 1390/11/14ساعت 13:23 توسط مهشاد | |

با تو در باد میرقصم

با تو در آب میرقصم

با تو در شنزار میرقصم

با تو در طغیان آتشفشان...یا بر پشت بام مرگ...یا در سلول تنگ و نمناک زندان...

با تو همه جا...همه جا در آغوش تو...خواهم رقصید!

تو را دوست خواهم داشت...فراموش خواهم کرد هر چه بودو بد بود...

با تو زنده خواهم ماند...

زندگی خواهم کرد

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/25ساعت 13:2 توسط مهشاد | |

من اگر نمینویسم نه اینکه حرفی برای گفتن ندارم...چرا،اتفاقا حرف ها زیاد است و پشت این حصارسکوت تک تک واژگان برای بیرون آمدن فریاد میکشند...

من اگر نمینویسم نه اینکه همه چیز عادی است...چرا،اتفاقا آن قدر اتفاق پی در پی می افتد که مجال نوشتن را از من میگیرند...

من اگر نمینویسم دلیل زیاد دارد ولی اینگار از بس قلم به کاغذ نبرده ام...احساساتم همچون آن قلم کهنه خشکیده و پوسیده و دیگر به مفت نمی ارزد...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت 21:58 توسط مهشاد |

دارم میفهمم که جواب خیانت،خیانت نیست...

آره نیست...با هرجمله ای که بوی خیانت بده،داری به خودت خیانت میکنی!

دلت آروم نمگیره وقتی خیانت میکنیو بازم دوسش داری...

دلت طاقت نمیاره که اونم به حال و روزتو دچار بشه...

امروز خیلی گریه کردم...فهمیدم اگرچه تو بودی  که آرامشمو گرفتی؛ولی باز هم فقط تویی که کنارت آرامش میگیرم.

فهمیدم توهم دلت به اندازه ی من شکسته...فهمیدم تو بیشتر من خورد شدی...فهمیدم خجالتی که تو کشیدی از دردتنهایی من بیشتر بوده...

دیگه چرا باید تویی که روز به روز داغون تر از روز قبلی هستیو برنجونم...بذار دوتامون با همین رنج کنارهم زندگی کنیم...بذار باهم دیگه باشیم تا دل های شکسته ی همو بند بندازیم...

تو از الان تا همیشه عزیزترینمی...باورکن!

نوشته شده در شنبه 1390/07/09ساعت 18:32 توسط مهشاد | |

گریمون هیچ...خنده مون هیچ...

کفش پاشنه ۱۰سانتی ای که نمیتونیم تو خیابون بپوشیم...هیچ...

ناخن هایی که نمیتونیم بلند بذاریم هیچ...

گیتاری که اگه بشکنه هیج....

فیس بوکی که اینجا نیس تا likeبزنیم هیچ...!!!

نوشته شده در شنبه 1390/06/26ساعت 20:40 توسط مهشاد | |

چشیدم...آره چشیدم...

مزه ی شیرین خیانتو چشیدم...

خوش طعم بود...

حتی اگر بیخ دیوار با چاقو میکشتیم...

حتی اگه اون زخمی که با چاقو روی بازوت کشیدی رو روی مچت میکشیدی...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/15ساعت 21:24 توسط مهشاد |

باورم نمیشه که تو سال ۹۰ اصلا آپ نکردم....

آخی...وبلاگ عزیزم....من خیلی دوسش دارم...دفتر خاطراتمه...از روزای اول اون تا الان....

از ۷خرداد سال۱۳۸۷...

۳ سال میگذره و تا ۱۴ خرداد ۲ روز دیگه مونده...

من خیلی خاطراتمو دوست دارم....

خیلی زیاد...

اصلا با اونا زنده م...

حتی اگه صاحب خاطراتم منو بکشه...

حتی اگه بهم خیانت کنه....

حتی اگه دلم واسه دل خودم بسوزززه!!!!

حتی اگه مثل این یک سال اخیر حرف هام توی گلوم قلنبه شه و بعد از ۳ماه که آپ میکنم فقط چند تا جمله ی در هم و برهم بگم...

پی نوشت در پی نوشت:دوستان اگه هنوز وجود دارین من alwaysنتم...اگه کاریم داشتین...اگه بودین...

mahshad.72fa@yahoo.com

و

http://www.facebook.com/profile.php?id=100001995942964#!/profile.php?id=100001995942964

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/12ساعت 16:48 توسط مهشاد | |

دیدین تولدم شد

بهترین تولد دنیا+بهترین دوستای دنیا+بهترین گیتار دنیا رو هدیه گرفتم...

خوش به حالم...

مثه فیلما بود...

هنوز فکر میکنم قراره از خواب بیدار شم!!!!!

supriseeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeاز این supriseتر؟؟؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/18ساعت 15:27 توسط مهشاد |

بهار...

در تکاپوی بدست آوردنت گذشت...

وپاییز...

صدای دلفریب نماندن روح تو را آزاد کرد و قلب مرا خراشید...

سال ها...

رفت و آمدت را به جان خریدم...

و تو...

همیشه لبخند به لب...مرا در اوج زندگی و قعر مرگ تنها گذاشتی!

اکنون...

خواستن و نخواستنت بوی دگر دارد...

لحظه ها...

با گذاشتنشان تنفر را به عشق و عشق را به تنفر آمیخته اند...

قلب من...

دیگر توان عاشقی ندارد...

ذهن من...

ار فکر کردن و کاویدن خسته است...

.

.

.

عشق...

وازه ای که کم کم در ذهنم فراموش میشود...


  • به یاد اون رفیقی که خواست و رفت...نخواست و رفت...موند ولی نموند...اشکامو پاک کرد ولی درد اشکاشو بهم نگفت...با خنده هام خندیدو با گریه هام ناراحت شد...به خنده هاش خندیدم ولی با اشکاش مردمو نفهمید...
نوشته شده در جمعه 1389/11/22ساعت 10:55 توسط مهشاد | |

گهگاه فکر میکنم دریغ از روزهایی که گذشت تا این روزها برسد و من به گذشته غبطه بخورم....

...ولی بعد میفهمم هنوز روزهایی برای آمدن هست که باز هم با آمدنشان من را در

........حسرت گذشته بگذارند!

نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/26ساعت 14:47 توسط مهشاد | |

Design By : Night Melody