تبليغاتX
--*My LOsT LoVE*-ღ*























--*My LOsT LoVE*-ღ*

می دانم که تو عشق را در تمامی لحظه های خالی از می جویی و اما تویی _-عشق گمشده ی من!!!-_

چند رو ز گریه...یه عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه خوشحالی...

عالیه...به همینشم راضیم...

آخه واسه تو گریه کردنم قشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگه...

بگذریم!

ـ شوهر دارین...؟؟؟

ـ بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله...

۲کیلو  لطفا"!!!!

ـ گااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز میخوام!دندونام ش*و*ی شدن!من آخه کیو گاز بگیرم؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 1388/10/13ساعت 13:59 توسط مهشاد |

خدا کنه به حرمت همین شب های عزای امام حسین...

یــــــــــــــــــــــــک لــــــــــــــــــــــــحظه ســـــــــکـــــــــــــــــــوت

همه ی اون هایی که به معنایی واقعی انسانند یا میخوان که انسان باشن به همه ی حاجت و دعاهای پاکشون برسن...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/02ساعت 20:41 توسط مهشاد |

تو بار دیگر آمدی و...

آمدی و تن من را به سینه ی گرمت فشردی...

و من گرم شدم...

تا آن جا هم اکنون از شدت تب می سوزم...

و آتشی از عشق تو در جانم افکنده شده که خاموشی ناپذیر است...

تو تبلور محبتی...

و هر روز بیش از روز پیش مرا پر از احساس و...

پر از احساس و آرزو...

آه! آرزوی به دست آوردنت میکنی...

تو خواهشی...

تمنای این دستان خسته ای...

تو از وجود منی...

شاید همزاد من...

تو مهربانی و من...

تو را با تمام وجود می ستایم...

و در  کار من اغراقی نیست...

چرا که تو شایسته ی عاشق بودنی...

تو شایسته ی معشوق بودنی...

تو...

تو تنها در یک کلمه خلاصه میشوی...

*****...

یعنی بهترین...

برای من...

نوشته شده در شنبه 1388/09/21ساعت 19:38 توسط مهشاد |

چرا اینقدر ضایع ام من؟

به درک!بذار همه بفهمن...مگه من چند تا *****دارم؟هان؟

بـــــــــــذار هــــــــــــمه دنیــــــــــــا بدونـــــــــــــــــن...

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/16ساعت 15:33 توسط مهشاد |

و اما یک ماهی گذشت و بالاخره امروز این دل وامونده به آرزوش رسید...
نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/11ساعت 20:39 توسط مهشاد |

من آمـــــــــــــــــــــده ام...وای وای!من آمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده ام...

ببخشید که نبودم ولی حالا که اومدم!

میگم پارسال چنین روزی بدترین روز زندگی من بود.خدا رو شکر که گذشت

.

.

.

و الان همه ی اون مشکلات حل شدن...

دورنوشت-دوشنبه دوشنبه زودتر بیا دوشنبه!دوســـتت دارم دوشنبه!

نوشته شده در شنبه 1388/09/07ساعت 15:57 توسط مهشاد |

عزیزم شـــــــــــــــــیرینم...مکــــــــن ناز...

بیـــــــــــــــــــــــا بـــــــــــــاز...

با دلم تو بســـــــــــــــــــــــــــــاز...

first partـ نشد برم جیگیییللیی پییگگییللییمو ببینم!

حالا نمیشه هم مبل بخرن هم خواستگاری باشه؟؟؟

(اه ساعتم داره هفت ونیم میشه ها!بیچاره گفت تا هشت!)

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20ساعت 19:27 توسط مهشاد |

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا چی بگم که...

منو این همه خوشبختی محاله!!!

محــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال!

خدایا خیلی دوستت دارم...تو به من دست نیافتنی ترین عشق ها رو هدیه کردی...

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 19:0 توسط مهشاد |

یوهاهاها!امروز به کمکش چایی درست کردم و البته در آخر با نظارت ۵دقیقه به ۵دقیقش بر نحوه ی درست کردنم...

همه ی چایی ها ریخت...

ته نوشت ـ الهی قربونش برم وقتی گفتم چایی ها ریخت فکش باز مونده بود()و البته حس کردم میخواد بزنه تو سرم که اینقدر دست و پاچلفتیم!!!!

یکم پایین تر از ته نوشت ـ میخوام دلمو به دریا بزنمو نظر خواهیمو فعال کنم!

نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 11:58 توسط مهشاد | |

پخش شدم!!!
نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 13:33 توسط مهشاد |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت